آمریکای بدون دکترین

سند امنیت ملی به خاطر تمرکز استراتژی ایالات متحده بر نیمکره غربی و کاهش اهمیت اروپا قابل‌توجه بود. این سند تنها به خاورمیانه اشاره می‌کند تا بگوید که تمرکز دولت‌های سابق بر آن منطقه دیگر ضروری نیست زیرا آمریکا به یک صادرکننده خالص انرژی تبدیل شده است. این سند فقط دو بار از ایران نام می‌برد. در هیچ‌جا از برنامه هسته‌ای ایران به عنوان تهدیدی برای ایالات متحده صحبت نمی‌کند. در سند استراتژی امنیت ملی به تنگه هرمز با عبارات زیر اشاره شده است: «آمریکا همیشه منافع اصلی خود را در تضمین این امر خواهد داشت که منابع انرژی خلیج فارس به دست یک دشمن آشکار نیفتد، تنگه هرمز باز بماند، دریای سرخ قابل کشتیرانی باقی بماند، منطقه به محل پرورش یا صادرکننده تروریسم علیه منافع آمریکا یا سرزمین آمریکا تبدیل نشود و اسرائیل امن بماند.»

البته سند استراتژی امنیت ملی اشاره‌ای به این نمی‌کند که ایالات متحده می‌تواند با حمله به ایران، به همراه اسرائیل، خود باعث بسته شدن تنگه شود. برعکس، صفحات آغازین سند استراتژی امنیت ملی به صحبت در مورد چگونگی محدود کردن تعریف ایالات متحده از منافع اصلی اختصاص دارد. این سند استدلال می‌کند: «یک استراتژی باید ارزیابی، دسته‌بندی و اولویت‌بندی کند. هر کشور، منطقه، موضوع یا آرمانی - هر چقدر هم که ارزشمند باشد - نمی‌تواند محور استراتژی آمریکا باشد.» در ادامه، از دولت‌های قبلی انتقاد می‌کند که استراتژی‌هایشان «لیست‌های شسته رفته‌ای از آرزوها یا وضعیت‌های مطلوب» بوده است؛ لیست‌هایی که «به وضوح آنچه را که می‌خواهیم تعریف نکرده‌اند، بلکه در عوض کلیشه‌های مبهمی را بیان کرده‌اند.»

در ادامه آمده است که پیشینیان «اغلب در مورد آنچه باید بخواهیم اشتباه قضاوت کرده‌اند». همه اینها به صورت انتزاعی منطقی است، اما هیچ ارتباطی با آنچه دولت ترامپ متعاقبا انجام داد، ندارد. ایران اکنون و احتمالا در آینده تهدیدی مستقیم برای ایالات متحده محسوب نمی‌شود. بی‌تردید اسرائیل را تهدید می‌کند، اما حیاتی دانستن امنیت اسرائیل برای امنیت ایالات متحده، درگیر شدن در همان نوع افزایش ماموریتی است که استراتژی امنیت ملی از آن انتقاد می‌کند. حقیقت امر این است که رفتار ایالات متحده را نمی‌توان به بهترین شکل نه بر اساس مجموعه‌ای از اصول یا سلسله مراتب اولویت‌ها، بلکه با منافع و دغدغه‌های شخصی مردی که اتفاقا امروز رئیس‌جمهور است، توضیح داد. سر ترامپ پر از کینه، خشم، حکایات، حقایق ساختگی و چیزهایی است که در فاکس‌نیوز شنیده  و دروغ‌های آشکاری که خودش را متقاعد کرده است که درست هستند.

به نظر می‌رسد که او دوره دوم ریاست‌جمهوری خود را با طرفداری از نوعی خویشتن‌داری در سیاست خارجی که استراتژی امنیت ملی طرفدار آن است، آغاز کرد: او در ابتدا تابستان گذشته به نتانیاهو در مورد حمله به ایران هشدار داد. اما او بدون توجه به این موضوع، به ایران حمله کرد و فرصتی را فراهم کرد که ترامپ نتوانست در برابر آن مقاومت کند. پس از آن در اوایل ژانویه، نیکولاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا، ربوده شد که در آن ترامپ بسیار خوش‌شانس بود. این عملیات دشوار موفقیت‌آمیز بود و باعث شد رهبر جدید ونزوئلا خود را مطیع آمریکا نشان دهد. به نظر می‌رسد این موضوع ترامپ را متقاعد کرده که یک ابزار نظامی باورنکردنی در دست دارد و نه تنها می‌تواند با هزینه کم از آن استفاده کند، بلکه به خاطر انجام این کار مورد تشویق نیز قرار خواهد گرفت.

پس از ونزوئلا، مصاحبه‌کننده‌ای از ترامپ پرسید که آیا محدودیت‌هایی برای اقدامات بین‌المللی اش وجود دارد یا خیر. ترامپ پاسخ داد که تنها چیزی که می‌تواند مرا متوقف کند «اخلاق من» است. به نظر می‌رسد نتانیاهو او را متقاعد کرده که ایران ونزوئلای دیگری خواهد بود و این کشور پس از چند ضربه اول به سرعت فرو خواهد پاشید. ترامپ در آن زمان اعتماد زیادی به غرایز سیاست خارجی خود پیدا کرده بود؛ وقتی به تازگی از او پرسیده شد که جنگ چه زمانی پایان می‌یابد، گفت که «آن را در استخوان‌هایم حس خواهم کرد.» دکترین‌های سیاست خارجی صرفا مورد توجه آکادمیک نیستند؛ آنها قرار است به نهادهای اداره‌کننده کشور راهنمایی و هماهنگی فعالیت‌های آنها را ارائه دهند: وزارت امور خارجه، ارتش و جامعه اطلاعاتی. شورای امنیت ملی قرار است دیدگاه‌های مختلف را بررسی کند و گزینه‌ها و همچنین هشدارهایی در مورد مشکلات آینده به تصمیم‌گیرنده اصلی ارائه دهد. در حال حاضر، هیچ یک از این نهادها به درستی کار نمی‌کنند. آنها توسط چاپلوسانی مانند تولسی گابارد، مدیر اطلاعات ملی، رهبری می‌شوند که انگیزه اصلی او ماندن در سَمت ترامپ است.

ترامپ به فرستادگانی مانند استیو ویتکاف و دامادش جرد کوشنر متکی است که هیچ‌کدام جایگاه یا دانش لازم برای مشاوره خردمندانه را ندارند، یا قلدرهای دلقکی مانند پیت هگست که مشکلات روانی خاص خود را دارد. اعضای کنگره، روزنامه‌نگاران و رهبران خارجی که از دولت می‌پرسند اهدافش چیست، هرگز پاسخی دریافت نمی‌کنند. این اهداف اساسا هر چیزی هستند که ترامپ معتقد است به بهترین وجه جایگاه سیاسی او را در داخل کشور ارتقا می‌دهد، و همچنین اقداماتی که خود و خانواده‌اش را غنی‌تر می‌کند. در یک لحظه، او خواستار تغییر رژیم و «تسلیم بی‌قید و شرط» است؛ لحظه بعد، توضیح می‌دهد که تغییر رژیم رخ داده است. وقتی قدرتمندترین کشور جهان نه با ایده‌های روشن، بلکه با نیازهای شخصی یک رهبر هدایت می‌شود، چیز خوبی نیست. چیزی به نام دکترین ترامپ وجود ندارد و در نتیجه، هیچ مبنای فعلی برای هیچ نوع نظم جهانی وجود ندارد.

*   استاد دانشگاه جان هاپکینز