جنگها چگونه پایان مییابند؟ | جنگ ادامه سیاست و سیاست ادامه جنگ | تبدیل دستاورد میدانی به صلح سیاسی پایدار
به گزارش اقتصادنیوز، کارل فون کلاوزویتس، نظریهپرداز نظامی، جنگ را «ادامه سیاست با ابزارهای دیگر» تعریف میکند؛ بر مبنای این منطق، هدف نهایی هر جنگی نه صرفاً نابودی فیزیکی دشمن، بلکه تحمیل اراده سیاسی بر او و در نهایت دستیابی به یک وضعیت صلح پایدارتر و مطلوبتر از شرایط پیش از آغاز جنگ است.
اما به نظر میرسد در دو قرن اخیر شاهد یک تغییر عمیق در ساختار، ماهیت و شیوه پایان یافتن جنگها بودهایم. این تغییر، از مدل کلاسیک رویارویی ارتشهای منظم و پایان جنگ با معاهدات رسمی و تسلیم مطلق، به سوی جنگهای نامتقارن، فرسایشی، درگیریهای نیابتی و پایانهای مبهم، آتشبسهای شکننده و خروجهای توأم با فرسایش تغییر مسیر داده است.
تاریخ به ما نشان میدهد که پیروزی نظامی در میدان نبرد، لزوماً به معنای موفقیت سیاسی نیست و ناتوانی در درک زمان مناسب برای پایان دادن به جنگ، میتواند برندهترین شمشیرها را نیز در نهایت به سمت خود صاحب آن بازگرداند.
اقتصادنیوز: در بحبوحه حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران، محدود کردن عبور و مرور در تنگه هرمز از سوی ایران، وضعیت تنگه را به نقطه کانونی جنگ تبدیل کرده است. از یک سو، ایالات متحده سعی میکند با تهدید و ابزار نظامی ایران را عقب براند و در کنار آن در اظهارات رسمی بر تضمین جریان آزاد تجارت و آزادی کشتیرانی تاکید دارد و هرگونه اقدام برای بستن این تنگه را نقض حقوق بینالملل میداند. از سوی دیگر، ایران به عنوان قدرت برتر ساحلی، امنیت این آبراه را مستقیماً با امنیت ملی، حیات اقتصادی و توان بازدارندگی خود مرتبط میداند. آیا ایران میتواند تسلط فعلی بر تنگه هرمز را حفظ کند؟
جنگ جهانی اول و تنبیه آلمانیها
با ورود به قرن بیستم و آغاز عصر جنگهای جهانی و همهجانبه، ماشین کشتار بشری ابعادی بیسابقه یافت و به تبع آن، شیوههای پایان جنگ نیز شکل رادیکالتری به خود گرفت. جنگ جهانی اول به عنوان نقطه عطفی در تاریخ نظامی، نمادی از فرسایش مطلق منابع انسانی و اقتصادی بود. این جنگ که با استراتژیهای سنگری و نبردهای بیحاصلِ متکی بر توپخانه گره خورده بود، در نهایت نه با یک پیروزی قاطع در میدان نبرد، بلکه با فروپاشی از درونِ قدرتهای مرکزی و درخواست آتشبس از سوی آلمان در یازدهم نوامبر ۱۹۱۸ متوقف شد.
اما توقف مخاصمه مسلحانه، به معنای پایان واقعی جنگ نبود. معاهده ورسای در سال ۱۹۱۹، نه یک توافق صلح مبتنی بر موازنه قوا، بلکه یک سند تنبیهیِ تحمیلی بود. بند ۲۳۱ این معاهده که به «بند تقصیر جنگ» معروف است، در کنار غرامتهای نجومی، خلع سلاح تحقیرآمیز و تجزیه امپراتوریها، کینهای عمیق را در قلب ملتهای شکستخورده کاشت. سیاستمدارانی نظیر ژرژ کلمانسو در فرانسه، با پافشاری بر تضعیف مطلق آلمان، در عمل بذر یک جنگ به مراتب ویرانگرتر را در دهههای بعد کاشتند. در واقع، پایان جنگ جهانی اول نمونهای کلاسیک از یک «صلح کارتاژی» بود که تنها توانست به عنوان یک آتشبس بیستساله عمل کند و نتوانست ساختار امنیتی پایداری را در اروپا تضمین نماید.
درس گرفتن از جنگ جهانی اول
با درسگیری از شکستهای دیپلماتیک پس از جنگ جهانی اول، رویکرد متفقین در جنگ جهانی دوم دستخوش تغییری بنیادین شد. در کنفرانس کازابلانکا در سال ۱۹۴۳، فرانکلین روزولت و وینستون چرچیل دکترین «تسلیم بیقید و شرط» را به عنوان تنها راه پایان جنگ با نیروهای محور اعلام کردند. این تصمیم استراتژیک، با هدف جلوگیری از تکرار افسانه «خنجر از پشت» در آلمان و اطمینان از نابودی کامل ساختارهای ایدئولوژیک و میلیتاریستی فاشیسم و نازیسم اتخاذ شد. پایان این جنگ، چه در جبهه اروپا با فتح وجببهوجب خاک آلمان، تسخیر برلین توسط ارتش سرخ و خودکشی هیتلر در می ۱۹۴۵، و چه در جبهه اقیانوس آرام با بمباران اتمی بیسابقه هیروشیما و ناکازاکی در آگوست همان سال، نمایانگر خشنترین و قاطعترین شکل پایان جنگ در تاریخ مدرن است. در این الگو، رژیمهای حاکم به طور کامل ریشهکن شدند، ماشین نظامی آنها اوراق گردید و متفقین از طریق اشغال نظامی طولانیمدت، دادگاه نورنبرگ، و طرحهایی نظیر مارشال در اروپا و بازسازی ژاپن تحت نظر ژنرال مکآرتور، ساختار سیاسی، اقتصادی و حتی فرهنگی کشورهای شکستخورده را از نو بنا کردند.
این مدل، پایان مطلق یک جنگ کلاسیک بود، اما همزمان آغازگر عصر جدیدی شد که در آن سلاحهای هستهای، احتمال وقوع یک جنگ همهجانبه دیگر را با خطر انهدام متقابل روبرو میساخت. همین سایه سنگین بازدارندگی هستهای بود که در دوران جنگ سرد، الگوهای پایان جنگ را به کلی متحول کرد.
جنگهای سرد و نیابتی
در دهههای بعدی رویارویی مستقیم ابرقدرتها جای خود را به جنگهای نیابتی در جهان سوم داد. جنگ کره (۱۹۵۰-۱۹۵۳) نخستین و بارزترین نمونه از این تغییر پارادایم بود. پس از ورود ارتش چین به نفع کره شمالی، مخاصمه به یک بنبست خونین تبدیل شد. در نهایت، این جنگ نه با معاهده صلح، بلکه تنها با یک توافقنامه ترک مخاصمه (آتشبس) متوقف شد. ایجاد یک منطقه غیرنظامی و تداوم وضعیت جنگیِ حقوقی تا به امروز، جنگ کره را به نماد «بحرانهای منجمد» تبدیل کرده است؛ وضعیتی که در آن دو طرف بدون دستیابی به پیروزی مطلق نظامی، صرفاً به دلیل هزینههای غیرقابل تحمل ادامه جنگ، به توقف آن رضایت میدهند.
در ادامه همین روند، جنگ ویتنام (۱۹۵۵-۱۹۷۵) پیچیدگیهای جدیدی را در فرآیند پایان جنگها نمایان ساخت. ایالات متحده با برخورداری از برتری مطلق تکنولوژیک و نظامی در نبردهای متعارف، خود را در باتلاق یک جنگ چریکی و نامتقارن گرفتار دید. نیروهای ویتکنگ و ارتش ویتنام شمالی با اتکا به استراتژی فرسایشی، جنگلهای انبوه و شبکه تونلهای پیچیده، اراده سیاسی جامعه آمریکا را هدف قرار دادند. با افزایش تلفات، فشارهای داخلی و جنبشهای ضدجنگ در آمریکا به اوج رسید. هنری کیسینجر با ارائه دکترین «فاصله آبرومندانه»، تلاش کرد از طریق توافقنامه صلح پاریس در سال ۱۹۷۳، خروج نیروهای آمریکایی را بدون اعتراف صریح به شکست رقم بزند. با این حال، فقدان اراده در ویتنام جنوبی و قدرت بالای ماشین نظامی شمال، باعث شد تا تنها دو سال بعد، سایگون سقوط کرده و جنگ با پیروزی قاطع نیروی محلی و یکپارچگی ویتنام تحت پرچم کمونیسم پایان یابد. ویتنام ثابت کرد که در دوران مدرن، قدرت آتش به تنهایی ضامن پیروزی نیست و جنگها زمانی پایان مییابند که اراده سیاسی یک طرف برای تحمل هزینهها، فرو بپاشد.
اقتصادنیوز: اصلاحات اقتصادی ویتنام، نه یک تغییر تاکتیکی، بلکه یک چرخش استراتژیک از چپ اقتصادی به سمت راست، با حفظ چپ سیاسی و جوهره اصلی این سیاست، پذیرش «اقتصاد بازار با جهتگیری سوسیالیستی» بود.
جنگهای خاورمیانه
در خاورمیانه نیز، طولانیترین نبرد کلاسیک قرن بیستم یعنی جنگ هشتساله ایران و عراق (۱۹۸۰-۱۹۸۸)، الگوی دیگری از فرسایش و بنبست را به نمایش گذاشت. این مخاصمه که با تهاجم همهجانبه صدام حسین آغاز شد، پس از مقاومت مردمی و بازپسگیری خرمشهر توسط ایران، به یک جنگ خندقیِ فرسایشی شبیه به جنگ جهانی اول، همراه با استفاده گسترده از سلاحهای شیمیایی توسط عراق و جنگ نفتکشها در خلیج فارس تبدیل گردید.
هیچ یک از دو طرف توانایی وارد کردن ضربه نهایی و تعیینکننده را بر دیگری نداشتند. در نهایت، پس از هشت سال تخریب وسیع زیرساختها و تلفات عظیم انسانی، پذیرش قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل توسط هر دو کشور، به عنوان یک راهکار حقوقی-بینالمللی برای توقف جنگ عمل کرد. جنگ بدون تغییر در مرزهای ژئوپلیتیک و با بازگشت به قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر متوقف شد، تا نشان دهد در غیاب برتری قاطع استراتژیک، مداخله نهادهای بینالمللی و رسیدن دو طرف به نقطه پذیرش توقف جنگ، تنها مسیر خروج از بحران است.
با پایان جنگ سرد و ورود به اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم، مفهوم «نظم نوین جهانی» الگوهای متفاوتی از مداخله و پایان جنگ را به همراه آورد. جنگ اول خلیج فارس (۱۹۹۰-۱۹۹۱) نمادی از جنگهای ائتلافی مبتنی بر قطعنامههای شورای امنیت بود. عملیات «طوفان صحرا» به رهبری آمریکا، با یک کارزار هوایی بینقص و یک حمله زمینی صد ساعته، ارتش عراق را از کویت بیرون راند. اما نکته قابل تامل در شیوه پایان این جنگ، تصمیم آگاهانه جورج بوش پدر برای توقف پیشروی به سمت بغداد و عدم سرنگونی صدام حسین بود. استراتژیستهای آمریکایی با درک خطر ایجاد خلأ قدرت و برهم خوردن توازن منطقهای، به خلع سلاح و اعمال تحریمهای سنگین تحت قطعنامه ۶۸۷ بسنده کردند؛ تصمیمی که اگرچه در آن زمان منطقی به نظر میرسید، اما زمینهساز بحرانهای بعدی شد.
نسلکشی مسلمانان و مداخله ناتو
چند سال بعد، جنگ بوسنی (۱۹۹۲-۱۹۹۵) در قلب اروپا، ضرورت مداخله نظامی برای تحمیل صلح را نشان داد. پس از انفعال طولانیمدت جامعه جهانی در قبال پاکسازیهای قومی و جنایاتی نظیر کشتار سربرنیتسا، حملات هوایی ناتو علیه مواضع صربها در نهایت منجر به کشاندن طرفین به پای میز مذاکره در آمریکا شد. موافقتنامه دیتون نه تنها جنگ را پایان داد، بلکه قانون اساسی و ساختار پیچیده تقسیم قدرت را بر این کشور تحمیل کرد؛ ساختاری که اگرچه به خونریزی پایان داد، اما بوسنی را در یک فلج سیاسی ساختاری فرو برد.
جنگ برای تغییر رژیم
پیچیدهترین الگوهای پایان جنگ در دوران معاصر به جنگهای افغانستان و عراق در ابتدای قرن بیست و یکم برمیگردد؛ جنگهایی که با هدف «تغییر رژیم» و «ملتسازی» آغاز شدند، اما در گرداب جنگهای نامتقارن، تروریسم و شورشهای شهری فرو رفتند. در عراق (۲۰۰۳-۲۰۱۱)، فروپاشی دولت صدام تنها چند هفته زمان برد، اما انحلال ارتش و حزب بعث به ظهور یک شورش خونین و طولانیمدت انجامید.
ایالات متحده که در یافتن استراتژی خروج مستأصل شده بود، در نهایت با توسل به دکترین ضدشورش و تزریق نیروی مضاعف در سال ۲۰۰۷ توانست خشونتها را به طور موقت کاهش دهد و با امضای توافقنامه وضعیت نیروها، خروج تدریجی خود را توجیه کند؛ خروجی که با ظهور داعش در سال ۲۰۱۴ ثابت شد که چقدر شکننده و ناپایدار بوده است.
در افغانستان (۲۰۰۱-۲۰۲۱)، اوضاع به مراتب فاجعهبارتر بود. ایالات متحده پس از دو دهه اشغال نظامی، صرف تریلیونها دلار و تلاش برای ایجاد یک ارتش کلاسیک برای دولت کابل، در نهایت دریافت که قادر به شکست ایدئولوژی و استراتژی صبر طالبان نیست. توافق دوحه در سال ۲۰۲۰، نه یک معاهده صلح میان طرفین درگیر، بلکه صرفاً توافقی دوجانبه میان واشنگتن و طالبان برای خروج امن نیروهای آمریکایی بود. این توافق، مشروعیت دولت مستقر را نابود کرد و با خروج نهایی نیروها در آگوست ۲۰۲۱، ارتش چند صد هزار نفری افغانستان در عرض چند روز فرو پاشید و جنگ طولانیمدت با تسلط مجدد طالبان، در نمایشی از بازگشت به نقطه صفر، به پایان رسید.
نسبت جنگ و سیاست؛ چه زمانی باید جنگ را تمام کرد؟
مرور تاریخی جنگهای تاریخی ما را به یک پرسش در زمینه دیپلماسی جنگ میرساند: چرا رهبران سیاسی و نظامی، حتی زمانی که دست بالا را در میدان نبرد دارند، از پایان دادن به جنگ عاجزند؟ این پدیده که در ادبیات علم اقتصاد به «خطای هزینههای هدررفته» معروف است، ریشه در این تصور باطل دارد که سرمایهگذاریهای خونین گذشته، تنها با دستیابی به یک پیروزی مطلق و حداکثری قابل جبران است. تاریخ نظامی پر از نمونههایی است که در آنها، رد کردن یک صلح مقطعیِ مبتنی بر دستاوردهای واقعی، به فروپاشی کامل یک امپراتوری یا ملت انجامیده است.
اشتباه آتنی
یکی از درخشانترین و در عین حال تلخترین نمونههای این خطای استراتژیک را توسیدید، مورخ بزرگ یونانی، در روایت خود از جنگ پلوپونز (۴۳۱-۴۰۴ پیش از میلاد) میان آتن و اسپارت به تصویر میکشد. در سال ۴۲۵ پیش از میلاد، پس از پیروزی شگفتانگیز نیروی دریایی آتن در نبرد پیلوس و محاصره صدها سرباز زبده اسپارتی در جزیره اسفاکتریا، آتن در اوج قدرت نظامی و روانی قرار داشت. اسپارت که هسته اصلی ارتش خود را در خطر میدید و از شورش بردگان (هلوتها) وحشت داشت، فرستادگانی را با پیشنهادی بیسابقه برای صلح و اتحاد به آتن گسیل کرد. اگر آتنیها این پیشنهاد را میپذیرفتند، نه تنها جنگ با حفظ تمامیت امپراتوری دریایی آنها پایان مییافت، بلکه هژمونی آتن بر جهان یونانی تثبیت میشد. با این وجود، ذینفوذان تندرو در آتن، به ویژه کلئون، با تحریک افکار عمومی و طرح خواستههای تحقیرآمیز و غیرممکن، این فرصت تاریخی را سوزاندند.
نتیجه این غرور، تداوم جنگ و در نهایت، اتخاذ تصمیمات فاجعهباری نظیر لشکرکشی به سیسیل به تحریک آلکیبیادس بود؛ لشکرکشیای که منجر به نابودی کامل ناوگان و ارتش آتن شد. چند سال بعد، ارتش اسپارت با کمک طلاهای امپراتوری هخامنشی، آتنِ گرسنه و محاصرهشده را وادار به تسلیم مطلق، تخریب دیوارهای شهر و انحلال دموکراسی آتن کرد.
تکبر ناپلئون
هزاران سال بعد، در اروپای قرن نوزدهم، ناپلئون بناپارت نیز دقیقاً در همین تله استراتژیک گرفتار شد. پس از فاجعه لشکرکشی به روسیه در سال ۱۸۱۲ که به نابودی "ارتش بزرگ" انجامید، ناپلئون همچنان توانست با بسیج نیروهای جدید، پیروزیهایی تاکتیکی در آلمان به دست آورد. در پاییز ۱۸۱۳، ائتلاف ششم متشکل از روسیه، پروس، بریتانیا و اتریش، که از نبوغ نظامی او در هراس بودند، با میانجیگری کلمنس فون مترنیخ، دیپلمات برجسته اتریشی، «پیشنهادهای فرانکفورت» را به او ارائه کردند. این یک توافق حیرتانگیز برای رهبری بود که در حال عقبنشینی استراتژیک قرار داشت: ناپلئون امپراتور باقی میماند و مرزهای فرانسه تا خطوط طبیعی آن یعنی کوههای آلپ، پیرنه و مهمتر از همه کرانههای رود راین (شامل بلژیک مدرن) تثبیت میشد. مترنیخ تلاش کرد تعادل قوا در اروپا را حفظ کند و از هژمونی بریتانیا یا روسیه جلوگیری نماید. اما ناپلئون که هویت سیاسی خود را با مفهوم شکستناپذیری گره زده بود، از پذیرش فوری امتناع کرد و سعی در خرید زمان و چانهزنی برای حفظ متصرفاتش در ایتالیا و هلند داشت. این تعلل، متفقین را به ضعف او مطمئن ساخت. با تغییر شرایط و موفقیت متفقین در جبهههای دیگر، پیشنهاد فرانکفورت پس گرفته شد و جنگ تا تسخیر پاریس در سال ۱۸۱۴ و تبعید تحقیرآمیز ناپلئون به جزیره البا ادامه یافت.
سودای احیای امپراتوری یونان
در اوایل قرن بیستم نیز، جنگ یونان و ترکیه (۱۹۱۹-۱۹۲۲) نمونهای بارز از توهم پیروزی مطلق و نادیده گرفتن مرزهای قدرت است. با فروپاشی امپراتوری عثمانی در پایان جنگ جهانی اول، پادشاهی یونان با هدایت الفتریوس ونیزلوس و حمایت متفقین، رویای دیرینه «ایده بزرگ» برای احیای امپراتوری بیزانس را دنبال کرد. طبق معاهده سور، یونان کنترل منطقه ازمیر در آناتولی را به دست آورد. ارتش یونان با پیشرویهای سریع نظامی توانست ملیگرایان ترک را به عقب براند و تا اعماق فلات آناتولی در نزدیکی رودخانه ساکاریا پیش برود. در این مقطع، قدرتهای غربی که از طولانی شدن جنگ و تضعیف ثبات منطقه خشنود نبودند، پیشنهاداتی برای تثبیت خطوط و حفظ بخشهای بزرگی از اراضی ساحلی برای یونان ارائه کردند. اما رهبران آتن که مست از بوی پیروزی بودند و تغییرات سیاسی داخلی (بازگشت پادشاه کنستانتین) آنها را تندروتر کرده بود، تصمیم به وارد کردن ضربه نهایی به آنکارا گرفتند. آنها خطوط تدارکاتی خود را در فلات خشن آناتولی بیش از حد کش آوردند. مصطفی کمال آتاتورک با درک این نقطه ضعف، ضدحملهای همهجانبه را آغاز کرد. ارتش فرسوده یونان از هم فروپاشید، با بینظمی تمام به سمت دریای اژه گریخت و این تراژدی نظامی با فاجعه انسانی آتشسوزی ازمیر و آوارگی بیش از یک میلیون یونانی پایان یافت. توافقنامه لوزان، تمامی دستاوردهای متصور یونان را به نفع جمهوری نوپای ترکیه مصادره کرد.
بمب اتم و تسلیم ژاپن
حتی در مقیاسهای جهانی و با وجود آگاهی از شکست حتمی، مکانیسمهای روانی و نهادی میتوانند مانع از پذیرش صلح شوند. امپراتوری ژاپن در ماههای پایانی جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۵ دقیقاً چنین وضعیتی داشت. رهبران نظامی و سیاسی ژاپن، موسوم به شورای عالی جنگ، به خوبی میدانستند که ناوگان امپراتوری نابود شده، شهرها تحت بمبارانهای مستمر آتشزا در حال خاکستر شدن هستند و زنجیره تامین مواد خام قطع شده است. با این حال، جناح نظامی به رهبری ژنرال آنامی، بر اجرای استراتژی دفاعی «کتسو-گو» (عملیات قاطع) پافشاری میکردند. آنها امیدوار بودند با وارد کردن تلفات سنگین به تفنگداران دریایی آمریکا در جریان تهاجم زمینی به جزایر اصلی، بتوانند واشنگتن را به یک صلح مذاکرهشده و مشروط مجبور سازند که در آن نه تنها اشغال نظامی منتفی باشد، بلکه سیستم امپراتوری دستنخوره بماند و محاکمه جنایتکاران جنگی نیز به خود ژاپنیها سپرده شود.
صدور بیانیه پوتسدام در جولای ۱۹۴۵، آخرین اتمام حجت متفقین برای تسلیم بیقید و شرط بود. پاسخ دولت ژاپن با واژه مبهم «موکوساتسو» (به معنی سکوت یا نادیده گرفتن) همراه بود. این قمار استراتژیک، با بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی و همچنین اعلان جنگ غافلگیرانه اتحاد جماهیر شوروی و یورش ارتش سرخ به منچوری، با پاسخی آخرالزمانی مواجه شد. در نهایت، تنها مداخله شخص امپراتور هیروهیتو و سخنرانی رادیویی بیسابقه او توانست به این بنبست پایان دهد و ژاپن برای نخستین بار در تاریخ چندهزارساله خود، طعم اشغال و تسلیم مطلق را چشید.
درسهای تاریخ
با مرور نمونههای تاریخی میتوان دریافت که شیوه پایان جنگها متأثر از ساختار نظام بینالملل، ماهیت قدرت و تکامل فناوریهای نظامی در هر عصر است. دوران پیروزیهای قاطع و امضای معاهدات تسلیم در عرشههای کشتیهای جنگی، جای خود را به مذاکرات فرساینده در هتلها و سفارتخانهها و امضای آتشبسهای لرزان داده است.
در نبردهای مدرن نامتقارن، ارتشهای کلاسیک دیگر قادر به تحمیل اراده سیاسی خود از طریق نابودی فیزیکی دشمن نیستند، بلکه جنگها زمانی پایان مییابند که آستانه تحمل سیاسی، اقتصادی و روانی درهم شکسته شود. در چنین پارادایمی، هنر استراتژی نظامی تنها در پیشروی و فتح خلاصه نمیشود؛ بلکه شجاعت تصمیمگیری در کنار هوشمندی سیاسی در تشخیص نقطه اوج موفقیت ممکن و توانایی تبدیل دستاوردهای میدانی به یک صلح سیاسی پایدار نهفته است.
ارسال نظر